مترو تهران

هر روز یک مطلب با یک محتوای عالی

خرابی مترو کرج امروز

۲۳ بازديد
یه روز که قرار بود با بابام با مترو از کرج بریم تهران، صبح زود بیدار شدیم. بابام مثل همیشه زودتر از من آماده شده بود و داشت توی آشپزخونه چای می‌ریخت. گفت: «بدو دیگه، اگه دیر برسیم، قطار پر می‌شه و باید وایساده بریم!» من هم که هنوز خوابم کامل نپریده بود، با چشم‌های نیمه‌باز کیفمو برداشتم و راه افتادم.

رسیدیم ایستگاه. طبق معمول صف طولانی بود، ولی خب بابام همیشه می‌گه که «صبوری کن، اینجور چیزا تموم می‌شه.» بالاخره تونستیم سوار بشیم. هنوز جاگیر نشده بودیم که صدای اعلامیه مترو اومد: «مسافرین گرامی، به دلیل نقص فنی، حرکت قطار با تأخیر انجام خواهد شد.» یه نگاه به بابام کردم. چهره‌ش دقیقاً همون حسی رو داشت که همیشه وقتی با همچین چیزایی مواجه می‌شه، داره: یه ترکیب خنده‌دار از عصبانیت و شوخی.

گفت: «دیدی؟ از همون اولش معلوم بود قراره امروز یه چیزی خراب بشه!» بعد شروع کرد زیر لب غر زدن: «یه قطار درست نمی‌تونه راه بره، اون وقت شهریه مدرسه‌ها میلیاردیه!»

همه مسافرا داشتن زیر لب با خودشون غر می‌زدن یا گوشی دستشون بود. یکی گفت: «امیدوارم دیر نرسم سر کار، رئیس دیگه عذر نمی‌پذیره.» یکی دیگه گفت: «چرا این مترو همیشه یه داستانی داره؟» بابام هم رو به من کرد و گفت: «ببین، زندگی همینه دیگه. همیشه باید آماده باشی که یه چیزی درست کار نکنه.»

یه ربع گذشت، ولی هنوز قطار حرکت نکرده بود. هوای داخل واگن هم کم‌کم سنگین شده بود. یکی از مسافرا شوخی کرد و گفت: «اگه این قطار راه نیفته، باید پیاده بریم تهران!» بابام خندید و گفت: «پیاده‌روی صبحگاهی هم خوبه، حداقل سالم می‌مونیم!»

بالاخره بعد از نیم ساعت، قطار با یه تکون شدید راه افتاد. همه یه نفس راحت کشیدن، ولی بابام گفت: «این صدای قطار اصلاً طبیعی نیست. مطمئنم دوباره یه جا می‌ایسته.» گفتم: «بابا، انقدر بدبین نباش، شاید امروز دیگه مشکلی پیش نیاد.» گفت: «ببین، من این مترو رو ازت بیشتر می‌شناسم. این قطار مثل ساعت خراب می‌مونه، یه بار درسته، یه بار نیست.»

نزدیکای ایستگاه آزادی بودیم که قطار دوباره ایستاد. این بار دیگه همه مسافرا خسته شده بودن. بابام رو به من کرد و با لبخند گفت: «دیدی گفتم؟! الان تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که بشینیم و صبر کنیم.» بعد کیفشو باز کرد، دو تا شیرینی از توش درآورد و گفت: «بیا، حداقل یه چیزی بخور که اعصابت آروم بشه.»


همون‌طور که داشتیم شیرینی می‌خوردیم، به حرفاش فکر کردم. راست می‌گفت، زندگی مثل همین متروئه. گاهی وقتا همه چیز طبق برنامه پیش می‌ره، ولی گاهی هم باید توقف رو قبول کنی و صبر داشته باشی. اون روز با وجود همه تأخیرها و دردسرا، یه خاطره شد. خاطره‌ای که هر بار مترو گیر می‌کنه، بهش فکر می‌کنم و یاد لبخند بابام می‌افتم که می‌گفت: «زندگی همینه، مهم اینه که ناامید نشی.»