دیگه هیچی مثل قدیم باصفا نیس حتی زمستون

هر روز یک مطلب با یک محتوای عالی

دیگه هیچی مثل قدیم باصفا نیس حتی زمستون

۱۸ بازديد
سلام رفقا!
امروز می‌خواستم یه موضوعی رو با شما در میون بذارم که خیلی وقتا توی فکر خودم بوده. شاید این حرف‌هایی که می‌زنم برای خیلی‌ها تکراری باشه، اما خب به نظر من این چیزها رو باید گفت. این روزا هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر احساس می‌کنم که دیگه هیچ چیزی مثل قدیم باصفا نیست. حتی زمستون!
همه‌چیز تغییر کرده. نه اینکه فکر کنین فقط من بزرگ‌تر شدم یا ذهنم بیشتر درگیر شده، نه! واقعاً همه‌چیز فرق کرده.

حالا، بذارید از یه زاویه‌ دیگه به این قضیه نگاه کنیم. یادمه زمستون‌های گذشته چقدر حال و هوای خاصی داشت. مثلاً صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدی، هوای سرد و تند می‌زد به صورتت و هیچ‌چیز به اندازه یه لیوان چای داغ نمی‌چسبید. حتی صدای برف که می‌افتاد روی زمین، یه حس آرامش عجیبی داشت. برف که می‌بارید، انگار دنیا یکم از شلوغی‌ها فاصله می‌گرفت. همه چیز آروم می‌شد، سر و صدای ماشین‌ها کم می‌شد، حتی صدای مردم توی خیابون‌ها هم کمتر می‌شد. حس می‌کردی دیگه خبری از دغدغه‌ها نیست، همه درگیر یه لحظه‌ خاص از زندگی بودن.

چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که توی همون روزهای سرد زمستون، وقتی از خونه بیرون می‌زدی، همه چیز به نظر میومد بیشتر از همیشه مهم و باارزش باشه. حتی یه پیاده‌روی ساده توی هوای سرد، یه حالی می‌داد که هیچ‌چیز دیگه نمی‌تونست. از اون سرمایی که پوست صورتت رو می‌سوزوند گرفته، تا بوی خاص هوای برفی، همه‌چیز حس خوب و دل‌انگیزی به آدم می‌داد.

ولی الان؟ الان زمستون دیگه اون چیزی نیست که توی ذهن من مونده. زمستون امروز با اون زمستون‌های گذشته زمین تا آسمون فرق داره. دیگه خبری از برف‌های سنگین و هوای یخبندون نیست. اون سرمای خشک رو دیگه حس نمی‌کنی. حالا هر زمستونی که میاد، یه جورایی همون هواهای پاییزیه که به زور میشه اسمش رو گذاشت زمستون. برف؟ چی؟ در بهترین حالت یه بار شاید یکی دو روز برف بیفته رو زمین، بعدش هم که کاملاً همه چیز میشه مثل کویر خشک! هیچ‌وقت اینقدر دلم برای یه زمستون واقعی تنگ نشده بود.

الان مردم دیگه حتی به اون لحظه‌های ساده هم توجه نمی‌کنن. زمستون که میاد، همه عجله دارن که برن خونه و زیر پتو بخوابن، با یه نوشیدنی داغ توی دست. دیگه خبری از اون حس جمع شدن دور آتیش، یا حتی هم‌نشینی‌های ساده با خانواده نیست. شاید منم دارم زیاد به گذشته فکر می‌کنم، اما خیلی دلم تنگ شده برای همون لحظه‌های کوچیکی که هیچ‌وقت نمی‌تونستی پیش‌بینی کنی که چه اتفاقاتی میفته.

یه روز، توی یکی از همون روزهای سرد و برفی زمستون‌های گذشته، یادم میاد که با دوستام رفته بودیم یه پارک و یه مسابقه کوچک برف‌بازی راه انداخته بودیم. برف‌های سنگین با صدای خاصی می‌افتادن و حس می‌کردی که دنیا یه لحظه از حرکت ایستاده. حتی صدای نفس‌های خودمونو می‌شنیدیم. اون روزها، همه‌چیز پر از خنده و شور بود. بعد از برف‌بازی می‌رفتیم یه جایی گرم، چای می‌خوردیم و با هم حرف می‌زدیم. همه باهم می‌نشستیم و از روزهایی که گذشت حرف می‌زدیم. خیلی وقت‌ها فقط به همین خاطرات ساده و باصفا دل خوش بودیم.

حالا اما این روزها، وقتی زمستون میاد، انگار همه‌چیز عوض میشه. دیگه خبری از برف‌های نرم و صدای درخت‌ها نیست. از اون شلوغی‌های توی خیابون که حتی وقتی برف می‌باره، هنوز هم با سرعت رد می‌شن، الان همه هر کاری میکنن که از سرما دور باشن، حتی از حس و حال واقعی زمستون هم خبری نیست.

حس می‌کنم حالا دیگه فقط شلوغی و استرس توی شهر بیشتر شده. حتی از همون زمستون‌هایی که یادمونه، هم خیلی کم داریم. انگار هیچ‌چیز همونطور که بود، نمی‌تونه مثل گذشته‌ها زیبا باشه. یه زمانی، آدم‌ها توی برف با لبخند با هم حرف می‌زدن، حالا همش توی گوشی‌هاشون غرق شدن. همه درگیر خودشونن، دیگه کسی وقت نمی‌کنه که به اطرافش نگاه کنه یا حتی با آدم‌های دور و برش یه گفتگو کوتاه داشته باشه.

شاید بگید این حرفا فقط یه سری بهانه‌س و به هر حال همه چیز تغییر می‌کنه، ولی این تغییرات به نظر من همیشه خوب نیست. به قول معروف، بعضی وقت‌ها باید یه چیزی رو نگه داریم، حتی اگه دنیای اطرافمون عوض بشه. این زمستون‌هایی که یادمونه، یادآوری می‌کنه که بعضی لحظات با همه شلوغی‌ها، هنوز هم باارزش هستن. فقط کافیه بهشون توجه کنیم و ازشون لذت ببریم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.