سه شنبه ۰۲ بهمن ۰۳ | ۱۴:۲۹ ۱۷ بازديد
سلام دوستای عزیز!
امروز میخوام خاطرهای رو با شما به اشتراک بگذارم که تو یه پارک برام اتفاق افتاد. شاید این خاطره به ظاهر ساده باشه، اما برای من و احتمالا خیلیهای دیگه، یادآور لحظات ناب و زیبای زندگیه.
وسطای تیر بود، تصمیم گرفتم که برای یک پیادهروی کوتاه به پارک برم. هوا یکمی گرم بود، اما یه باد ملایم میومد و حس خوبی به آدم دست میداد. من از اون دسته آدمها هستم که وقتی به پارک میرم، نه تنها به منظرهها و طبیعت توجه میکنم، بلکه به رفتار و حرکات مردم هم نگاه میکنم. همیشه فکر میکنم هر آدمی داستانی برای گفتن داره.
در حین قدم زدن، چشمام به یک زوج مسن افتاد. اونها روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند. زن و مردی بودند که به نظر میرسید سالها با هم زندگی کردن. اونقدر کنار هم راحت و هماهنگ بودند که به نظر میرسید به جز هم هیچ چیزی رو نمیبینن. مرد یک کلاه آفتابی داشت و زن، روسریای به رنگ آبی روشن پوشیده بود.
چیزی که توجه منو جلب کرد، این بود که هیچکدوم از اونها در حال صحبت کردن نبودند، اما نوعی ارتباط خاص و عمیق بینشون وجود داشت. زن یه کتاب در دستش داشت و گهگاه با دقت به صفحات اون نگاه میکرد. مرد هم کنار اون نشسته بود، بدون آنکه کلامی بگه، اما چشماش مدام به زن و کتابش خیره بود. این سکوتِ پر از احترام و محبت، اونقدر عمیق بود که منو مجبور کرد برای چند لحظه کنار اونها بایستم و نگاه کنم.
بعد از چند دقیقه، زن کتابش رو بست و به مرد نگاه کرد. لبخند ملایمی روی لبش نشست و مرد هم با لبخند جواب داد. به نظر میرسید این یه لحظه کوچیک و ساده باشه، اما برای من چیزی بیشتر از یک مکالمه بود. در دل این لبخندها، حس محبت عمیق و درک متقابل وجود داشت. این زوج مسن، سالها کنار هم بودن و کل زندگیشون، از همین لحظههای کوچیک ساخته شده بود.
زن از جاش بلند شد و مرد هم با کمک دستهاش از روی نیمکت بلند شد. محکم دستای همو گرفتن و قدم زنان راه افتادن. وقتی در کنار هم قدم میزدند، هر گامی که برمیداشتند، به نظر میرسید که زمان براشون ایستاده. این دو نفر، با قدمهایی آرام و مطمئن، انگار داشتن به سمت بهشت میرفتن. هر قدم که برمیداشتند، نه فقط مسیر پارک، بلکه مسیر زندگیشون در ذهنم تداعی میشد. مسیر پر از خاطرات مشترک، دشواریها، لحظههای شاد و غمانگیز، و البته، عشق عمیقی که به هم داشتند.
من چند دقیقهای در مسیر حرکت اونها حرکت کردم، نه بهخاطر اونها، بلکه به خاطر خودم. احساس کردم در برابر چیزی بزرگتر از زندگی روزمره قرار دارم. اونها از من چیزی بیشتر از یک تصویر از زوجهای مسن به یادگار گذاشتند؛ نشون دادند که چطور عشق و همراهی در طول سالها، میتونه همچنان زیبا و باارزش باشه.
چند دقیقه بعد، اونها به محوطهای رسیدند که درختهای بلند و سایههای نرم روی چمنها پهن شده بود. مرد کمی خم شد و روی یک نیمکت کنار درخت نشست. زن هم کنار اون نشست، اما اینبار نه با کتاب، بلکه با نگاههای پر از خاطرات و لبخندهای آرامی که به هم میزدند. در همین لحظه بود که متوجه شدم اونها به سادگی در کنار هم زندگی کردند و این زندگی نه بهدلیل اتفاقات بزرگ و پر سر و صدا، بلکه بهخاطر همین لحظههای کوچک و معناداره که به این حد از زیبایی رسیده.
امروز میخوام خاطرهای رو با شما به اشتراک بگذارم که تو یه پارک برام اتفاق افتاد. شاید این خاطره به ظاهر ساده باشه، اما برای من و احتمالا خیلیهای دیگه، یادآور لحظات ناب و زیبای زندگیه.
وسطای تیر بود، تصمیم گرفتم که برای یک پیادهروی کوتاه به پارک برم. هوا یکمی گرم بود، اما یه باد ملایم میومد و حس خوبی به آدم دست میداد. من از اون دسته آدمها هستم که وقتی به پارک میرم، نه تنها به منظرهها و طبیعت توجه میکنم، بلکه به رفتار و حرکات مردم هم نگاه میکنم. همیشه فکر میکنم هر آدمی داستانی برای گفتن داره.
در حین قدم زدن، چشمام به یک زوج مسن افتاد. اونها روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند. زن و مردی بودند که به نظر میرسید سالها با هم زندگی کردن. اونقدر کنار هم راحت و هماهنگ بودند که به نظر میرسید به جز هم هیچ چیزی رو نمیبینن. مرد یک کلاه آفتابی داشت و زن، روسریای به رنگ آبی روشن پوشیده بود.
چیزی که توجه منو جلب کرد، این بود که هیچکدوم از اونها در حال صحبت کردن نبودند، اما نوعی ارتباط خاص و عمیق بینشون وجود داشت. زن یه کتاب در دستش داشت و گهگاه با دقت به صفحات اون نگاه میکرد. مرد هم کنار اون نشسته بود، بدون آنکه کلامی بگه، اما چشماش مدام به زن و کتابش خیره بود. این سکوتِ پر از احترام و محبت، اونقدر عمیق بود که منو مجبور کرد برای چند لحظه کنار اونها بایستم و نگاه کنم.
بعد از چند دقیقه، زن کتابش رو بست و به مرد نگاه کرد. لبخند ملایمی روی لبش نشست و مرد هم با لبخند جواب داد. به نظر میرسید این یه لحظه کوچیک و ساده باشه، اما برای من چیزی بیشتر از یک مکالمه بود. در دل این لبخندها، حس محبت عمیق و درک متقابل وجود داشت. این زوج مسن، سالها کنار هم بودن و کل زندگیشون، از همین لحظههای کوچیک ساخته شده بود.
زن از جاش بلند شد و مرد هم با کمک دستهاش از روی نیمکت بلند شد. محکم دستای همو گرفتن و قدم زنان راه افتادن. وقتی در کنار هم قدم میزدند، هر گامی که برمیداشتند، به نظر میرسید که زمان براشون ایستاده. این دو نفر، با قدمهایی آرام و مطمئن، انگار داشتن به سمت بهشت میرفتن. هر قدم که برمیداشتند، نه فقط مسیر پارک، بلکه مسیر زندگیشون در ذهنم تداعی میشد. مسیر پر از خاطرات مشترک، دشواریها، لحظههای شاد و غمانگیز، و البته، عشق عمیقی که به هم داشتند.
من چند دقیقهای در مسیر حرکت اونها حرکت کردم، نه بهخاطر اونها، بلکه به خاطر خودم. احساس کردم در برابر چیزی بزرگتر از زندگی روزمره قرار دارم. اونها از من چیزی بیشتر از یک تصویر از زوجهای مسن به یادگار گذاشتند؛ نشون دادند که چطور عشق و همراهی در طول سالها، میتونه همچنان زیبا و باارزش باشه.
چند دقیقه بعد، اونها به محوطهای رسیدند که درختهای بلند و سایههای نرم روی چمنها پهن شده بود. مرد کمی خم شد و روی یک نیمکت کنار درخت نشست. زن هم کنار اون نشست، اما اینبار نه با کتاب، بلکه با نگاههای پر از خاطرات و لبخندهای آرامی که به هم میزدند. در همین لحظه بود که متوجه شدم اونها به سادگی در کنار هم زندگی کردند و این زندگی نه بهدلیل اتفاقات بزرگ و پر سر و صدا، بلکه بهخاطر همین لحظههای کوچک و معناداره که به این حد از زیبایی رسیده.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
علت خاموش شدن تلویزیون بعد از چند دقیقه
خورشتم تند شده چیکار کنم
هواگیری شوفاژ یا حال گیری من!
املت 5 روزه! املت چن روز تو یخچال سالم میمونه؟
خرابی مترو کرج امروز