پدرم همیشه آدمی بوده که دغدغه آینده من و خانواده رو داره. از وقتی یادمه، از همون وقتایی که مدرسه ابتدایی میرفتم، شهریه مدرسه یه جورایی سایهای بالای سرمون بود. حالا که سال 1404 نزدیکه، این نگرانیها انگار چند برابر شده. انگار هرچقدر تلاش میکنه، این موضوع شهریهها یه قدم جلوتر از اونه.
چند وقت پیش نشسته بودیم تو خونه، داشت با مادرم حرف میزد. گفت: «ببین، این مدرسهای که بچهمون میره، خوبه ولی این شهریهها دیگه سر به فلک گذاشته! هر سال یه چیزی اضافه میکنن، یه اسم عجیب و غریب و باکلاس روش میذارن، یا میگن خدمات بهتر شده، ولی آخرش همونه. باز باید یه عالمه پول بدیم.» من چیزی نگفتم، فقط نگاهش میکردم. توی صورتش یه خستگی خاصی بود، یه حس اینکه شاید دیگه نمیتونه همه چیزو کنترل کنه.
پدرم همیشه به ما گفته که «تحصیل مهمترین چیز تو زندگیه.» این جمله رو شاید هزار بار ازش شنیدم. ولی حالا که شهریهها اینقدر بالا رفته، انگار یه جورایی داره با خودش کلنجار میره. یه طرف اون باورش به اهمیت درس و مدرسه، یه طرف دیگه این فشار مالی که هر سال داره بیشتر میشه. واقعاً هم عجیب نیست؛ شهریهها هر سال با بهانههای جدید میره بالا، ولی درآمد مردم که همچین تغییری نکرده!
یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم خونه، دیدم پدرم پشت میز نشسته و داره یه سری برگه رو بررسی میکنه. گفتم: «بابا چیکار میکنی؟» گفت: «دارم حساب کتاب میکنم ببینم این قسطای شهریه رو چطور باید جور کنیم.» بعد یه آه کشید و ادامه داد: «این همه کار میکنیم، ولی انگار هر چی درمیاریم، میره پای همین مدرسهها.» راستش دلم گرفت. نمیدونستم چی باید بگم. فقط تونستم بگم: «بابا، اگه اینقدر سخته، شاید من بتونم تو مدرسه دولتی هم درس بخونم.» ولی اون محکم گفت: «نه! تو باید بهترین جا درس بخونی.»
یه چیزی که بیشتر از همه عصبیش میکنه، اینه که هر سال مدارس خصوصی سرویسها و امکاناتی رو تبلیغ میکنن که نصفش اصلاً به درد نمیخوره. مثلاً میگن «کلاسای فوق برنامه»، «تور علمی»، «مشاوره تحصیلی». ولی پدرم همیشه میگه: «این چیزا رو ما هم وقتی تو مدرسه دولتی بودیم، داشتیم. چرا باید براش اینقدر پول بدیم؟» یه جورایی حس میکنه که دارن از نگرانیهای پدر و مادرا برای آینده بچههاشون سوءاستفاده میکنن.
یه بار یکی از دوستای بابام اومده بود خونمون. بحث شهریهها شد. دوستش گفت: «حالا که تو این مدرسه ثبتنام کردی، باید بسوزی و بسازی. اگه بچه رو بیاری بیرون، تو روحیهش تأثیر میذاره.» بابام گفت: «آره، همین حرفاست که آدمو گیر میندازه.» بعد با خنده اضافه کرد: «ولی اگه این شهریهها همینجوری بره بالا، باید خودمون تو مدرسه شما کار کنیم که بتونیم این خرجا رو دربیاریم!»
یه چیز دیگه هم هست که بابام رو خیلی نگران کرده. این روزا همه میگن که برای موفق شدن تو زندگی، باید از بچگی کلی کلاس و امکانات داشته باشی. انگار اگه این چیزا رو نداشته باشی، آیندهت خراب میشه. ولی بابام که خودش با امکانات خیلی کمتر بزرگ شده، باورش اینه که این چیزا فقط قسمتی از ماجراست. میگه: «آخرش اون چیزی که مهمه، اینه که بچه خودش بخواد موفق بشه. نه اینکه ما فقط پول بریزیم و انتظار معجزه داشته باشیم.»
گاهی وقتا که میبینم بابام اینقدر تو فکر شهریههاست، یه جورایی حس میکنم که شاید باید بیشتر قدرشو بدونم. چون اون داره همه تلاششو میکنه که من تو بهترین شرایط درس بخونم، حتی اگه براش سخت باشه. یه بار که حرف میزدیم، بهم گفت: «ببین پسرم (یا دخترم)، این روزا شرایط سخته، ولی من میخوام تو چیزی کم نداشته باشی. چون وقتی تو موفق بشی، انگار من هم موفق شدم.»
از این طرف هم، میدونم که مادرم همیشه سعی میکنه یه جورایی حال بابامو بهتر کنه. مثلاً وقتی بابام از هزینههای مدرسه حرف میزنه، مادرم میگه: «عیبی نداره، بالاخره اینم میگذره. مهم اینه که بچهمون راحت باشه.» ولی راستش گاهی وقتا فکر میکنم شاید مادرم هم داره خودشو محکم نشون میده که بابام روحیهشو از دست نده.
یه چیزی که تو این ماجرا برام جالبه، اینه که بابام همیشه دنبال یه راهحل میگرده. مثلاً یه بار اومد گفت: «اگه اینطوری پیش بره، باید تو یه کار دیگه سرمایهگذاری کنم که بتونیم این هزینهها رو جور کنیم.» بعدش شروع کرد به خوندن کلی مقاله و مشورت گرفتن از دوستاش. انگار یه جورایی نمیخواد تسلیم این وضعیت بشه.
خلاصه، شهریه مدارس تو سال 1404 یه دغدغه خیلی بزرگه. نه فقط برای پدر من، بلکه برای خیلی از خانوادهها. همه دوست دارن که بچههاشون تو بهترین شرایط بزرگ بشن و درس بخونن، ولی این هزینههای سرسامآور باعث شده که خیلیا بین این آرزو و واقعیت گیر کنن. پدرم، با همه نگرانیهاش، هنوز هم مصممه که من بهترین آموزش ممکن رو داشته باشم. این نگرانیها شاید همیشه تو ذهنش باشه، ولی من میدونم که هر کاری میکنه، از روی عشق و دلسوزیه.
https://medu.ir/